شاهد دادگاهها و مطرح شدن «اعتراف و اقاریر برنامهریزان اغتشاش و آشوب» در جهت «انقلاب مخملی» و «براندازی نرم» هستیم. دربارهی وضعیت ایران دو نظریه وجود دارد. در نوشتههای قبلی سعی کردم هر دو نظریه را شرح بدهم ولی نیاز دارد که مجدد هر دو مورد را باز کرده و بهطور شفاف توضیح بدهم.مورد اول، نظریه «تلاش جهت انقلاب مخملی» و «جنگ قدرت در ایران» است. در این نظریه گفته میشود که «اختلافهایی میان بخشهایی از بورزوازی ایران وجود داشته که در این تنشها بروز یافته است.» گفته میشود که هاشمیرفسنجانی در یک سمت این جنگ قدرت قرار دارد و سمت دیگر در اختیار سپاه پاسداران به عنوان بخش دیگر بورژوازی ایران قرار دارد. بعضی خامنهای را وابسته به سپاه و بعضی او را رهبر آن سمت میدانند. تحلیلگران عقیده دارند که در ده سال اخیر، میان هاشمیرفسنجانی و خامنهای اختلاف رخ داده است و در نتیجه آن، جنگ قدرت میان آنان شروع شده است. بعضی دیگر به «منافع متضاد دو بخش سمت روسیه و چین و سمت غرب» به عنوان دلیل جنگ قدرت اشاره میکنند. چه جنگ قدرت میان رفسنجانی و خامنهای باشد و چه میان رفسنجانی و سپاه، تفاوتی در اصل موضوع نمیکند.
نظریه جنگ قدرت در میان بخشهایی از بورژوازی ملی ایران، میتواند درست باشد، ولی نباید این موقعیت که در دهه ۷۰ و ۸۰ به این شکل سابقه نداشته از دست داده شود. در گزارشها آمده است «چهارمین دادگاه رسیدگی به اتهامات شماری از فعالان سیاسی اصلاحطلب به سکویی برای حمله به اطرافیان هاشمیرفسنجانی بدل شد. در همین حال، هواداران دولت با تشدید حمله به رفسنجانی، خروج او از شورای تشخیص مصلحت را مطرح کردهاند.» محمود احمدینژاد نیز اعلام کرد «مبادا عناصر اصلی اغتشاشات از مصونيت برخوردار باشند و عناصر دست چندم مجازات شوند ... باید با کسانی که سازماندهی و تحریک کردند و خط دشمن را پیاده کردند برخورد جدی شود.» و پس از آن خبر ارسال شکایت خانواده هاشمی از احمدینژاد به قوه قضائیه را نیز شنیدیم.
در تاریخ، هرگاه درگیری میان بخشهای مختلف بورژوازی به سطح رسیده بود، شاهد حذف یکی از سمتها – حال یا به شکل استعفا، تبعید، زندان، حبس در خانه، فرار از کشور و یا به شکل اعدام – بودهایم. حتا نتیجه آن میتواند جنگ داخلی باشد. در نوشتهی قبلی توضیح داده شد که سخنان خامنهای و احمد خاتمی در نماز جمعه تهران، نشان داد که موقعیت ویژهای جهت حذف دیگری به وجود آمده است. در نتیجه، چیزی که غیرقابل قبول است، ایجاد امکان تجدید قوا سمت ضعیفتر و عدم تسویه آن خواهد بود. اما اگر در ادامه، هر دو طرف ماجرا باقی ماندند و چیزی شبیه به آنچه که در نپال، تایلند، ماداگاسکار، گینه بیسائو یا... پیش آمد، رخ نداد؛ برداشت شخصی من این خواهد بود که درگیری میان بخشهای مختلف بورژوازی به سطح نرسیده بود و سناريوی جنگ قدرت در ایران حقیقت نداشته است.
اما میرسیم به نظریه دوم: سناریویی در کار است! بهگزارش پایگاه اینترنتی الف – منتسب به یکی از نماینده اصولگرای مجلس – ۲۰۰ هزار کارگر ۵۰۰ کارخانه بین ۳ تا ۵۰ ماه حقوق نگرفتهاند. این تارنما پس از اشاره به گسترش اعتصابهای کارگران در نساجی بوکان، لاستیک دنا، پرریس و کشت و صنعت هفتتپه، مینویسد: «ظرف یکماه و نیم گذشته، نرخ بیکاری در تهران ۳ درصد بالا رفته و هزار و ۶۴۶ نفر به خیل کارگران بیکار پیوستهاند». همچنین در خبرگزاریها آمده است که «کارگران کارخانه واگنسازی پارس ۴ ماه است دستمزد نگرفتهاند. بسیاری کارگران قراردادی این واحد صنعتی به دلیل بحران مالی اخراج شدهاند.» وضعیت معیشتی دهقانان نیز وخیمتر خواهد شد.
در تاریخ بارها طبقهی حاکم در دورههای بحرانی انقلابی – مانند نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ میلادی – با کمک احزاب به اصطلاح اپوزیسیون، توانسته کنترل خود را دوباره به دست آورد و حکومت خود را تثبیت بخشند. نظریه دوم، تلاش جهت ایجاد یک جبهه سیاسی – سبز اسلامی – است تا در آینده بتواند انرژی و پتانسیل انقلابی معترضین را کنترل و هدایت کنند تا از کنترل خارج نشود! درنتیجه طبقهی حاکم، ضد دولت ِ خود را در دل حکومت ِ خود ایجاد میکند. بخش بزرگی از نیروهای معترض به وضع موجود، میان گروههای زیرزمینی و این گروه علنی – که هر چند ماه تظاهراتی را ترتیب میدهد و در رسانهها به آن پوشش خبری داده میشود – جذب این جریان شده و درنتیجه هر دو سمت بر اساس منافع طبقهی حاکم خواهد بود.
هاله اسفندیاری – که دو سال پیش به اتهام شرکت در انقلاب مخملی زندانی شد – در مقالهای – در شمارهی روز ۲۱ اوت روزنامهی واشنگتن پست – مینویسد که رژیم، خود پروراننده انقلابی مخملی است! «آنان تخم انقلاب مخملی خانگی خود را کاشتهاند!» البته خانم اسفندیاری این کار حکومت را بهطور عمد نمیداند و به این نظریه مطرح شده اعتقادی ندارد.
در این نظریه گفته میشود که طبقهی حاکم با انجام این دادگاههای نمایشی، نفرت افکار عمومی در داخل و در خارج ایران را برانگیخته و در نتیجه ارزش متهمان اصلاحطلب نزد افکار عمومی ایران را بالا میبرند! چرا که این اعترافها بر عموم مردم اثر عکس دارد! پس از اینکه با این نمایشهای مضحک، به این جریان نزد مردم مشروعیت داده شد و معترضین این جریان التقاطی را به عنوان رهبری اعتراض قبول کردند، آنگاه آنان به سادهگی جهت خدمت به منافع حاکم آلتدست خواهند شد!
چیزی که از این تجربه آشوب خیابانی – همانجور که پیشبینی شده بود، به آن مدتی امکان ادامه یافتن داده شد ولی در نهایت آشوب را هدایت کرده و با فرسایشی شدن این اعتراضات کور، بهطور کامل کنترل شد و معترضین از رومانتیسیسم انقلابی کودکانه به سمت لجاجتهای خنثای کودکانه قلت زدند – با توجه به بحران اقتصادی و بحث خصوصیسازی و حذف یارانهها (سوبسید) برای چهار سال آینده – که مشکل اقتصادی مردم بدتر خواهد شد – در کنار ایجاد رعب و وحشت، باقی ماند، سردرگمی و سرخوردگی دیگری بود. بخش بزرگی از معترضین از پیش اعتقاد پیدا کردهاند که مقصر بدبختیهای چهار سال آینده چهکسی خواهد بود! این تبلیغ باعث شد که از دوران هاشمیرفسنجانی که «با سیاستهای تعدیل ساختاری و خصوصیسازی و... زندگی صدها هزار انسان را به فقر و نابودی کشاند و باعث ایجاد فاصله میان کارگران و دانشجویان و جوانان معترض شد» به عنوان یکی از بهترین دورانهای جمهوری اسلامی یاد بشود. این تبلیغ، علاوه بر اعاده حيثيت كردن از سی سال گذشته حکومت، باعث فراموش کردن سابقه آقای هاشمی رفسنجانی و موسوی شد.
بدیهی است که با جا به جا شدن افراد، نه نظام اجتماعی – اقتصادی و نه ساختار سیاسی برآمده از آن، دگرگون نمیشود، پس آن یک میلیون ایرانی که به خیابانها آمدند، خواهان چه بودند؟ در این نظریه توضیح داده میشود که در سالهای آینده، این جریان معترضین را به پای صندوقهای رای خواهد کشاند و با موفقیت در انتخابات آینده مجلس و سپس با موفقیت در انتخابات ریاست جمهوری، در کنار اصلاحات سطحی – مانند برداشت گشت ارشاد، تغییر سیاست خارجی، و حتا حذف شورای نگهبان و جایگزینی شرط تهیه ۵ میلیون امضا و ایجاد آزادیهای سیاسی و اجتماعی محدود – در راستای منافع طبقه حاکم اصلاحات دیگری مانند گشایش اقتصادی در برابر سرمایهگزاری خارجی را انجام خواهد داد. در کنار لومپنهای جذب شده به اعتراضات، بخشهای خرده بورژوای ِ معترضین نیز این اصلاحات را موفقیت خواهند دانست، چرا که خواست خرده بورژوازی دموکراتیک بیش از این نخواهد بود!
در نتیجه، توسط اشخاصی همچون هاشمی رفسنجانی، موسوی و کروبی – که خود جناحی از حکومت در ایران را نمایندگی میکنند و سالها خود در کارهای حکومت شرکت داشتهاند – و نشریات اسلامی – که بدون هماهنگی با سازمان اطلاعات و حتا بدون موافقت بازرس ارشاد اجازه چاپ نخواهد داشت – افشاگریهایی جهت تحریک افکار عمومی انجام میشود. البته در این نظریه تاکید میشود که «دلیلی ندارد که تمامی اشخاصی که در این نمایش نقشی دارند، از بازی اطلاع داشته باشند! آن بازجو یا مامور اطلاعاتی که در زمان بازجویی، افرادی مانند معاون رییسجمهور سابق، وکلای سابق مجلس و... را متهمان به براندازینرم میکند، به این حرف ایمان دارد؛ او نقش بازی نمیکند! «ارزشهای جاری را پذیرفتهاند و به آنچه میگویند، اعتقاد پیدا کردهاند» در سمت دیگر نیز، کسانی که در ستادهای تبلیغاتی موسوی و کروبی فعالیت داشتد، به آن دو فرد اعتقاد داشتند! در غیر اینصورت جذب آن ستادها نمیشدند! پس آنها بازی نمیکنند، بلکه بازی خوردهاند!» اقشاری نیز که به خیابانها آمدند – و نه در راستای منافع خود، که در راستای منافع نیروهای سیاسی هدایتکننده حرکت کردند – نیز چنین بودند.
افرادی که به این نظریه اعتقاد دارند، دربارهی سابقهی این ماجرا در ایران، از انقلاب سفید سخن میگویند. پهلوی در انقلاب سفید، در کنار اصلاحات سطحی مانند اصلاح قانون انتخابات و ایجاد حق رای زنان – خمینی در مخالف با آن، حق رای زنان را در تضاد با اسلام نامید – در راستای گسترش مناسبات سرمایهداری به مناطق روستایی و ایجاد شرکتهای کشاورزی با سرمایهگذاری خارجی، اصلاحات ارزی و... را انجام داد.
«رویکرد سوسیالیستی، تقسیم زمین نیست! بلکه اشتراکی کردن تولید است و این تنها بر پایهی رشد نیروهای مولده امکانپذیر است. دولت میبایست با در اختیار گذاشتن تکنولوژی کارامدتر و مشوقهای دیگر، دهقانان را به تولید اشتراکی تشویق میکرد.» من نمیدانم که درمورد ایران، کدام یک از این دو نظریه صحت دارند، اما اطمینان دارم که نتیجه دادگاه و ادامه ماجرا درست بودن یکی از این دو نظریه را نشان خواهد داد. این نوشته را با تکرار مجدد دو نقلقول از لنین و کارل مارکس به پایان میدهم.
در جلد ۱۹ از آثار لنین آمده است: «انسانها در سیاست همیشه قربانیان سادهدلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود؛ و تا زمانیکه نیاموزند، منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت عبارات اخلاقی، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعدههای آنها جستجو کنند، قربانی خواهند شد.»
مارکس – با درس گرفتن از شکست انقلابهای اروپایی ۱۸۴۸ – تمایز مابین چشمانداز خردهبورژوایی و چشمانداز طبقهی کارگری را بهصورت زیر توصیف کرد: «خرده بورژوازی دموکراتیک، از خواست ِ انتقال کل جامعه به سمت منافع پرولتاریای انقلابی بسیار دور است، تنها از این رو آرزوی تغییر در شرایط اجتماعی را دارد تا جامعهی موجود را تا حد ممکن برای خود راحتتر و قابل تحملتر کند.»





